تبلیغات
اطلاعات جامع مذهبی

داستانهاى آیه به آیه قرآن مجید(2)

حق الناس

عالم زاهد ((سیّد هاشم بحرانى )) رضوان اللّه تعالى علیه نقل فرمودند:
در نجف اشرف ، عطارى بود كه همه روزه پس از نماز ظهر در دكانش ‍ مردم را موعظه مى نمود، و هیچ وقت دكانش خالى از جمعیّت نبود.
یك نفر از شاهزادگان هند كه مقیم نجف اشرف شده بود، برایش ‍ مسافرتى پیش آمد، پس جعبه اى كه در آن گوهرهایى نفیس و جواهرات پربها بود نزد آن عطار امانت گذاشت و رفت .
پس از مراجعت آن امانت را مطالبه كرد، عطار منكر امانت شد، هندى در كار خود بیچاره و حیران ماند، و پناهنده به قبر مطهّر حضرت امیر المؤ منین (ع ) شد، و گفت : یا على من براى اقامت نزد قبر شما ترك وطن و آسایش نموده و تمام دارائیم را نزد فلان عطار گذاردم و حالا منكر شده و جز آن مال دیگرى ندارم ، و شاهدى هم براى اثبات آن ندارم ، و غیر از حضرتت كسى نیست كه به داد من برسد.
شب در عالم خواب آن حضرت به او فرمود: ........

بیننده محترم بقیه مطلب را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمائید .

هنگامیكه دروازه شهر باز مى شود، بیرون برو و اول كسى را كه دیدى امانت را از او مطالبه كن او به تو مى رساند.
چون بیدار شد و از شهر خارج گردید، اول كسى را كه دید، پیر مرد عابد و زاهدى بود كه پشته اى هیزم بر دوش داشت و مى خواست ، آن را براى مصرف اهل و عیالش بفروشد.
پس حیا كرد از او چیزى بخواهد و به حرم مطهر برگشت ، شب دیگر در خواب مانند شب گذشته به او فرمودند: و فردا همان شخص را دید و چیزى نگفت .
شب سوم همان را كه شبهاى پیش فرموده بودند، به او فرمودند، و روز سوم آن مرد شریف را دید و حالات خود را برایش گفت : و مطالبه امانت را از او كرد.
آن بزرگوار ساعتى فكر نمود و فرمود: فردا بعد از ظهر در دكان عطار بیا تا امانت را بتو برسانم ، فردا هنگام اجتماع خلق در دكان عطار، آن مرد عابد فرمود: امروز موعظه كردن را به من واگذار، قبول كرد.
پس فرمود: اى مردم من فلان پسر فلان هستم و من از حق النّاس ‍ سخت در هراسم و به توفیق الهى دوستى مال دنیا در دلم نیست و اهل قناعت و عزلت هستم و با این وصف پیش آمد ناگوارى برایم واقع شده كه مى خواهم امروز شما را به آن باخبر كنم و شما را از سختى عذاب الهى و سوزش آتش جهنّم و بعضى از گزارشات ((روز جزاء و قیامت )) را به شما برسانم .
بدانید كه : من روزى محتاج به قرض گرفتن شدم ، از یك نفر یهودى ده قِران گرفتم و شرط كردم كه در مدّت بیست روز به او بازگردانم ، یعنى روزى نیم قِران به او برسانم .
پس تا ده روز نصف طلب را به او رساندم و بعد او را ندیدم ، احوالش ‍ را پرسیدم ؟
گفتند: به بغداد رفته ، پس از چند شبى در خواب دیدم ، گویا ((قیامت )) برپا شده كه مرا و مردم را براى موقف حساب احضار كرده اند.
من به فضل الهى از آن موقف خلاص شده و جزء بهشتیان ، رو به بهشت حركت كردم ، چون به صراط رسیدم ، صداى نعره جهنّم را شنیدم ، پس آن مرد طلبكار یهودى را دیدم كه مانند، شعله آتشى از جهنّم بیرون آمد و راه را بر من بست و گفت : پنج قِرآن طلبم را بده و برو.
هرچه گریه و زارى كردم و گفتم : من در مقام جستجو از تو بودم و تو را ندیدم كه طلبت را بدهم . گفت : نمى گذارم ، رد شوى ، تا طلب مرا ندهى .
گفتم : اینجا چیزى ندارم ، گفت : پس بگذار تا یك انگشت خودم را بر بدنت بگذارم ، پذیرفتم . چنان انگشتش را به سینه ام گذاشت كه از سوزش آن به جزع افتاده و بیدار شدم .
دیدم جاى انگشتش بر سینه ام زخم است و تا بحال مجروح است و هرچه مداوا كردم فائده نبخشید.
سپس سینه خود را گشود و نشان مردم داد، وقتى كه مردم این منظره را دیدند، صداها به گریه و ناله بلند كردند و عطار هم سخت از عذاب روز ((قیامت )) در هراس شد، آن شخص هندى را به خانه خود برد و امانت را به او داد و معذرت خواست .(111)
درگذر باز كه نزد تو پناه آوردیم

سینه اى سوخته از آتش و آه آوردیم

عمرى اندر پى دل گرد هوس ها گشتیم

عاقبت این دل گمراه به راه آوردیم

هر كجا دید سرابى دل ما پر زد و رفت

اینك این مرغك وحشى سر چاه آوردیم

باز كن در كه به درگاه تو اندر كف خویش

دل بشكسته خود غرق گناه آوردیم

(عطاء اللّه گرامى )

تاریخ ارسال : جمعه 7 آبان 1389 03:06 ب.ظ | نویسنده : مرتضی نجف زاده

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.